از خدا خواستم که ...
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
على عزيزم
به ياد میآورم سالهاى دور رفته را در خيابان لالهزار كه پر از سينما بود و نئونهاى تازهآمده و صداى موسيقى كه پخش خيابان بود، به بارانهاى ريز كه كف خيابان را براق میکرد و چراغهاى سبز و سرخ نئون را پس میداد، میآمد. دو سينما روبهروى هم بود. سينما ايران كه سالها فيلمهاى موزيكال كمپانى مترو را نمايش میداد و سينما ركس كه فيلمهاى وسترن، وحشتآور و گانگسترى نمايش میداد. فيلمهاى «بريگادون» و «اكلاهاما» و «ماريو مونتز» و «استر ويليامز» اين سوى خيابان بود و آن سو «ماجراى نيمروز و گرى كوپر»،«حمله به رودخانه»، «گاى مديسون» و «خانهی وحشت» و «سلطان اوكيف»، «برت لنكستر»، «دزد سرخپوش» با «نيك كراوات» كه لال بود و با مشعل كه برت لنكستر بود، بندباز هم بودند.
اين دو سينما سالهاى خوبى باهم زندگى كردند. دلتنگ هم میشدند و نيمههاى شب به ديدن هم میرفتند. بوفهها پر بود از مسقطى و دوغ عرب و ليموناد كه از هم پذيرايى میکردند.
تا من فيلم قيصر و رضا موتورى را در سينما ركس ساختم و تو آمدى و موزيكالها را در سينماى ايران ساختى: حسن كچل، بابا شمل و...
ما هر شب در لالهزار تنها میشديم. میآمديم سراغ هم و دلتنگى میکرديم. اوّل سينما ركس سقف ريخت. بعد از يك هفته دوام سينما ايران در شكسته شد.
پنجرهها بسته و آپاراتها خاموش شد. روى صندلیها سقف ريختهشده، گل شد. باران به سالن و صندلى میريخت. سينماى موزيكال، شريف و كودكانه، رفت بهشت زهرا، قطعهی هنرمندان. امّا مردم ولکن نبودند. نگذاشتند خيابانى خلوت بماند. دور تو بودند و گريستند.
سينما متروپل پر بود از فيلمهاى بزرگ و زيبا، نمیدانم چرا اين سينما مال داريوش مهرجويى بود. حسّاس و خوشدان، صبور و تنها كه پر از دانستههاى زيبا بود. با فيلم گاو آمده بود. سينما متروپل داشت فيلم پستچى را میساخت. متروپل و ركس بسيار براى موزيكالهاى سينما ايران گريستند. آنجا كه خوابيدى، همسايهها آمدند. جلال مقدم، بهرام ریپور، فردين و روبيك منصورى... و هى آمدند.
آمدند تا لالهزار دوباره در خاك بوى لاله گرفت.
على عزيز، من ماندهام تنها در خيابان لالهزار و سينما متروپل كه هنوز فيلم خوب دارد.
روزى آپارات من فيلمهاى پرشورى نشان میداد. چه خوب شد على كه نديدى چطور لالهزار تعطيل شد. امّا هنوز از سينماى متروپل صداى سنتور داريوش میآيد. من هنوز در متروكههاى سالن انتظار و جعبهی برنامهی آينده تو را زير چشم در آن سوى خيابان دارم.
هماكنون در جلو سينماى موزيكال شكلات و ساندويچ میفروشند. بوفهچى تو مانده است تا اطعام كند.
على عزيز، تو گفتى فردين بخواند: خواند. ملکمطيعى بخواند: خواند. سينماى تو میرقصيد و میخواند، امّا اندوه را فراموش نمیکرد.
من هنوز در آن متروكهی سينما ركس با ماجراى نيمروز ماندهام. همه رفتهاند. ويل كين بايد تنها بجنگد. در آخرين قطار كه آمد و آخرين تبهكار را آورد، حتّى زنش با همان قطار كه آخرين تبهكار را آورده بود، رفت. من ماندهام و اين همه باران زمستانى كه از سقف ريختهام بر صندلیها میبارد. صداى سنتور داريوش از متروپل میآيد. دلم براى كنارت بودن تنگ است.
یادداشت ِ "مسعود کیمیایی"
برای علی حاتمی
●بهانتخاب ِ [چایتلخ]
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.
ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است.
ما، پی اینان و اینان در گریز از ما و دور از دست
آرزوها، گرد ما، چندانکه چرخیدیم، چرخیدند
"حسین منزوی"
●بهانتخاب ِ [چایتلخ]
نوشتهی ِ "ناصر صفاریان"
●بهانتخاب ِ [چایتلخ]
وصف نااميدي چه شيرين است
و چه بازي سهمگيني است
زيرا آسمان بزرگ را وصف مي کنيم
و از دنياي بي پايان سخن مي گوئيم
که در آن جنبنده اي نيست
فقط ستاره ها هستند
که پاياني ندارند
●بهانتخاب ِ [فلاکت]
و من آن روز به خود میگفتم
آخر اين هم شد کار
ولی امروز که ديگر خبری از او نیست
نقش یک دل که به روی چینی است
ترکی دارد وُ من
در به در
کوه به کوه
در پی ِ بندزنی میگردم
●بهانتخاب ِ [چایتلخ]